... انگار از خاطره آشنایی ام با تو
هزار سال گذشته است
که اینچنین
همه چیز وهم و گنگ وخاموش
در دورنمایی از
مه وابرهای سیاه
غوطه ورند
نمی دانم
پس برای کدام خاطره است
برای کدام نگاه
و
کدام لحن عاشقانه توست
که بغض گلوی امروز و فردایم را
چنین فشار می دهد
من را فراموش کن
من پراز زمستان های طولانیم
حسرتی جاری در شریان زندگی
من نیز تو را فردا
به خاطر خواهم آورد
امروز
برای ماندن کمی دیر است
کوچه های تنهایی ام
دلواپس بازگشت منند
وخاطره ها منتظر
که دستی بیدارشان کند
راستی
دستانم التماس را فراموش کرده اند
ودکان عا شقانه های نگاهم را تعطیل
تو هم به خانه برگرد
می بینی هوا ابریست
برگرد
و
بدون من زندگی کن
...
می رویم
و با خود می بریم عشق هایمان را، رازها و زخم های ناگفته را
به زیر خاک یا آسمان
به این امید که شاید روزی ، جایی
ناگفته ها را مجال گفتنی باشد
نظرات شما عزیزان:
Pe3are Tanha 
ساعت18:34---29 مهر 1390
ترسیدی؟ نترس.. آنقدرها هم ترسناک نیست اوایلش احساس تنهایی میکنی، سیاهی، غم، اندوه... برای آرامش چند لیوان آب مینوشی 1..2..3.. با چند آرامبخش. بعد کناری مینشینی گوشهای خلوت و دنج با چند قطعه عکس و یک موزیک پر از خاطره کمکم از گوشه چشمانت آب سرازیر میشود نترس نگران نباش احتمالاً به خاطر آب زیادی هست که خوردهای..
روزهای بعد دلتنگ میشوی... دلتنگ میشوی.. هق هق گریهات بلند میشود اما نترس ع...ادیست خیلی خیلی عادی
گوشیات را برای دهمین بار برمیداری تا زنگی برنی تا فقط و فقط صدایش را بشوی و لبانش را مجسم کنی موقع گفتن الو و بعد از Reject شدن گوشیات را پرت میکنی طرفی نترس عادیست خیلی خیلی عادی
روزهای بعد درد میکشی و بیخوابی؛ بیحوصله میشوی هنوز هم همان گوشه دنج و همان موزیک و همان عکسها که در همین مدت چند بار تکهتکه شدهاند و دوباره بهم وصلشان کردی. درست مثل یک پازل اما پازل زندگیت، قطعه گمشدهات.... نترس عادیست خیلی خیلی عادی
روزهای بعد افسرده میشوی. دلگیر و زودرنج اما نترس این خیلی خیلی عادیست
عادت نمیکنی به نبودنش، به ندیدنش، به نشنیدن صدایش
روزهای بعد دیگر نمیخندی؛ دلت میخواهد واقعا بفهمی او در چه حالیست.....
نگران نباش به خودت رجوع کن روزی که در چشمهایم نگاه کردی و گفتی برو؛ دلم در گرو دیگریست چه حسی داشتی؟
اصلا نترس این خیلی خیل عادیست
تازه شدیم شبیه هم؛ به جمع دلشکستگان خوش آمدی.
Pe3are Tanha 
ساعت14:31---29 مهر 1390
امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند ... چشمانم بس که باریده دیگر حتی تحمل نور مهتاب را ندارد ... آخ که چقدر تنهایم ... دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته شده است ... رو به روی آینه نشسته ام آیا این منم ؟ شکسته .... پیر تنها.... تو با من چه کردی ؟ شاید این آخری زمزمه های دلتنگی ام باشد و دیگر هیچ نخواهم گفت .... اما منتظرم انتظار دیدن دوباره ی تو برای من زندگی دوباره ای است ... پس برگرد ... عاشقانه برگرد برای همیشه برگرد...
†ɢα'§ : <-TagName->
پنج شنبه 28 مهر 1390برچسب:
,
17:2
|- ندا
-|